Wednesday, October 30, 2002

پاييز
دوباره داره عاشقم مي كنه
پاييز دوباره داره سردم مي كنه
هميشه دلم پاييز رو مي خواست
اما حالا كه اومده
باز دوباره
دلم گر�ته
پاييز
باز داره برگها رو مي ريزه
شايد توي اين پاييز
كلاغهاي سياه ديگه نيان
پاييز
چرا دوباره اومدي
كه باز يادم بي�ته كه خيلي تنهام ؟

Saturday, October 12, 2002

داشت مثل هميشه توي خيابون راه مي ر�ت . يكي از همون روزاي هميشگي .
وقتي به ماشينها نگاه مي كرد ديگه به گذشته �كر نمي كرد . شايد قبلا يكي از
همون ماشين ها مال اون بود . وقتي مي ديد مردم دارن با عجله اينطر� و
اونطر� مي رن با خودش �كر مي كرد: كه چي بشه ؟ همه زندگيش رو
گذاشته بود توي خاطره هاش و اومده بود . چشماش كنار خيابون دودو مي زد .
وقتي يه دختر كوچولو ديد يه د�عه ر�ت طر�ش . خواست بغلش كنه . اما پدرش
بچه رو گر�ت . حق هم داشت . بچه خودش بود . اونم يه دختر داشت . خيلي
كوچيك . شايد اندازه همه زندگيش . حالا ديگه همه از دستش �رار مي كردن .
حتي موشاي توي جوب . اما ديگه ناراحت نمي شد . ديگه اشك توي چشماش
نمي اومد . مي خواست �قط راه بره . راه بره كه نرسه . پاهاش خسته بود .
جلوي بستني �روشي وايساد . از سطل كنار خيابون يه بستني نص�ه برداشت .
هميشه براي دخترش بستني نوني مي گر�ت . هميشه دوست داشت �الوده با
آبليموي زياد باشه . يه گاز زد . دندوناش يخ زدن . دختر و پسر جوون كه اونجا
روي نيمكت بودن بلند شدن و ر�تن . دختره گ�ت : مهرداد چرا اينقدر آدم بدبخت
زياده ؟ ر�تن توي ماشينشون . يه گاز ديگه زد . صاحب مغازه داد زد : اينجا
واي نسا . اما اون اهميتي نداد. صاحب مغازه اومد بيرون . بازوش رو گر�ت و
هلش داد . اونهم مقاومت نكرد . راه ا�تاد كه بره . يه گاز ديگه زد . داشت توي
جوب رو نگاه مي كرد . توي خيابون دعوا شده بود . دو ن�ر داشتن همديگرو
مي زدن . دوباره راه ا�تاد . يكي از همون روزاي هميشگي . ديگه هيچ وقت
سراغ خاطره هاش نر�ت ...
وقتي نگاهشو از من گر�ت ن�هميدم چي رو از دست دادم . �قط گ�ت مواظب
خودت باش . منم گ�تم : توهم همينطور . اما حالا دلم يه د�عه تنگ شد . دلم
يه د�عه گر�ت . يه د�عه ديدم ديگه تنهام . بايدم تنها باشم . حق من همينه .
چون خودم خواستم . امروز مي خوام برگردم به چند سال پيش . روزي
كه براي اولين بار ديدمش . نمي دونم از كي . اما حالا �هميدم عاشق شدم .
حالا كه ديگه همه چيز تموم شده . قبلا كه دلم براش تنگ مي شد خودمو
راضي مي كردم كه بهش عادت كردم و بي خيالش مي شدم . اما حالا ديگه
خيلي گذشته . ديگه نمي تونم بگم به خاطر عادت بوده . هميشه از عادت كردن
بدم مي اومد . هميشه به دوستام مي گ�تم كه عشق مال بچه هاس . اما حالا
مي بينم بدترين درد اينه كه آدم ن�هميده عاشق بشه . الان ديگه هيچ چيز برام
مهم نيست . بايد يه جايي پيدا كنم كه هيچ كس نباشه . يه جايي باشه براي خودم
كه توش گم بشم . كه غرق بشم . برم . هيچ كس ديگه بهم �كر نمي كنه . آخه
هيچ وقت محبتم رو تقسيم نكردم . همش حروم شد . راستي چرا هر كس
عاشق مي شه داغ مي شه . قلبش تند مي زنه . چرا هر كس عاشق مي شه
شب رو دوست داره . چرا هر كي عاشق مي شه كاراش با بقيه �رق مي كنه .
ديگه نمي خوام عاشق بشم . ديگه نمي خوام دوست داشته باشم . يعني ديگه
نمي تونم . ديگه قلب من تموم شده . حالا مي خوام منتظر باشم . منتظر يه
دنياي جديد . منتظر يه تولد . شايدم مرگ . اينجا ديگه جاي من نيست .
اصلا از همون اول هم اشتباه شد كه من اومدم اينجا . الان دارم مي �همم وقتي
نگاهشو از من گر�ت چي رو از دست دادم . �قط گ�ت مواظب خودت باش
منم گ�تم : باشه . حتي نگ�تم تو هم همينطور ...

Friday, October 11, 2002




� بعد می گن چرا ایران پیشر�ت نمی کنه ! خوب همینه دیگه . برای اینه
که استعدادهای درخشان و نوابغی مثل من کش� نمی شن آخه عزیز من !
یه ماه پیش بود که دسته کلیدم رو گم کردم . همه کلید های مورد نیازم
گم شد . کلی دردسر و چند بار پشت در موندن من رو به این �کر انداخت
که خدمتی بزرگ به بشریت بکنم . چه خدمتی ؟ اون بالا آخرین پدیده قرن
رو ببینین ! جا کلیدیی که به عینک وصل می شه ! این اختراع به نظر
ساده می تونه سالهای سال (تقریبا تا روز قیامت یه چند روزی قبلش ) در
جهت گم نشدن کلید های مهم ا�راد به بشریت کمک کنه ! این کش� جدید
به جز اینکه کلیدها رو از لحاظ گم نشدن کمک می کنه از لحاظ امنیت و
سکیوریتی هم موثر هستش . دلیلش هم اینه که همیشه جلوی چشمه !
حالا من می دونم که همه �کر می کنن من دارم شوخی می کنم اما پس �ردا
که یکی از این شرکتهای بزرگ دنیا مثل سونی اومد و اختراع منو تولید
انبوه کرد می �همین ! حالا هی مسخرم کنین !
اما به طور کلی همه پیشر�ت بشر یه جورایی به تنبلیش بستگی داشته !
این یکی رو دیگه شوخی نمی کنم ! ببینین . اگر انسان تنبل نبود و به دنبال
آسایش بیشتر نمی ر�ت الان ما حتی دوچرخه هم نداشتیم چه برسه به
پراید ! یا مثلا جنبه دیگر پیشر�ت تکنولوژی از خاله زنک بازیش ناشی
می شه ! همین تل�ن و اینترنت و چت ! که چی یه وسیله اختراع کردن
از صبح تا شب این خانوما می شینن پاش یه ریز حر� می زنن ؟
اما جدی بشر موجود عجیب راحت طلبیه ! همه این پیشر�تش رو هم مدیون
همین تنبلیشه . یه کم به این قضیه �کر کنین .
در مورد اختراع خودم هم باز بگم که آمادگی همکاری با کلیه کسانی که
قصد سرمایه گذاری برای تولید انبوه این محصول رو دارن اعلام آمادگی
می کنم . کلیه حقوق مادی و معنوی این محصول متعلق به خودم هستش و
متقلبین تحت پیگرد قانونی قرار می گیرند !

Monday, October 07, 2002

با سلام خدمت خوانندگان محترم
صبح سه شنبه من می رم شمال تا جمعه .
این رو برای این گ�تم که بدونین تا جمعه نمی تونم بنویسم .
�علا خدانگهدار ... خدا کنه نمیرم !

Sunday, October 06, 2002

�کر کنم پارسال بود که با یکی از دوستام ر�تیم شمال . یا شایدم پیارسال .
حالا مهم نیست . توی جاده چند ساعتی ترا�یک شدید بود . دوستم گ�ت :
اینجا هیچ وقت ترا�یک نمیشه . جلو حتما تصاد�ه .
بعد از سه ساعت �همیدیم که بله ... تصاد� شده بود و چند ن�ر رو هم
خوابونده بودن و روشون پارچه س�ید کشیده بودن تا آمبولانس برسه .
ترا�یک هم طبق معمول برای این بود که همه می خواستن نگاه کنن .
دوستم گ�ت نگه دار . گ�تم برا چی آخه . می ری نیگا می کنی حالت بد
می شه . اما اون دوباره داد زد: گ�تم نگه دار . منم به ناچار اون طر�
جاده زدم رو ترمز . درست جلوی جمعیت . دوستم پیاده شد . ر�ت طر�
جنازه ها . بدون هیچ مقدمه ای پارچه س�ید رو از روی صورت یکیشون
زد کنار . اون لحظه اصلا ن�همیدم چه جوری می دیدم . اون صورت من
بود که س�ید شده بود ؟ پیاده شدم و ر�تم طر�ش . دوستم داشت منو نگاه
می کرد . حیرتزده برگشت گ�ت : این که تویی . منم گ�تم آره .
�کر کنم پارسال بود که با یکی از دوستام توی جاده شمال تصاد� کردیم .
یا شایدم پیارسال . حالا دیگه مهم نیست ...
از کلاس اول دبستان با هم دوست بودن . همیشه این سه تا مدرسه رو
به هم می ریختن . دیگه از بس مادراشون رو مدرسه خواسته بودن
با هم رابطه خانوادگی هم پیدا کرده بودن . همیشه با همه مشکل داشتن .
به جز با همدیگه . مهم این بود که حر�ای همو می �همیدن . تا اینکه پدر
یکیشون مرد. علی رو می گم . با مادرش ر�تن دهاتشون . یعنی نمرد .
خودکشی کرد . با درخت بزرگی که توی حیاطشون بود خودشو دار زد .
درخته از کوچه همیشه معلوم بود . یادمه از اون سال دیگه بار نداد . اون
هم خودکشی کرده بود . یادمه وقتی علی اومد تهران سراغ دوستاشو از
من گر�ت . من هم گ�تم نمی دونم کجا ر�تن . آخه خیلی سال می شد .
می خواستن برگردن تهران . یه سال پیش بود که �کر کنم یکیشون رو
توی داروخونه دیدم . بهم گ�ت که می خوان سه تایی بمیرن . منم گ�تم
خوب ... اما هیچ وقت باور نکردم . تا اینکه یه مدت بعدش صبح که ر�تم
میدون نون بخرم عکسشو گذاشته بودن . منتظر دومی شدم . شاید علی
بود وشاید اون یکی. یه ماه بعد �همیدم که اون یکی بود.با همون درخت .
وقتی خونه رو خراب کردن به خودم گ�تم حالا علی چی کار می کنه ؟
آخه اون درخت دیگه نبود . قضیه دیگه یادم ر�ته بود تا یه ماه پیش . که
بالاخره عکس علی رو هم توی میدون دیدم . ر�ته بودم نون بخرم .
از حسین آقا پرسیدم �لانی چه شد مرد ؟ گ�تش که غرق شده ...
الان یه ماهی میشه که �کرم مشغوله . دارم �کر می کنم که چی ممکنه
باعث بشه سه ن�ر تصمیم بگیرن با هم بمیرن .....

Friday, October 04, 2002

امشب حالم تقریبا خوبه (:
برای کسایی که در مورد اسم وبلاگ نظری داشتند باید بگم که :
تلخستان جایی نیست برای حر�ای صر�ا تلخ . تلخستان جاییه که ما داریم
توش زندگی میکنیم . جایی که خیلی چیزای تلخ توش هست و ما
نمی تونیم چیزی بگیم . اگر هم چیزی بگیم و به قبای کسی بر بخوره دیگه
هیچی ! اما ما همیشه هر چیزی که هست و بهش انتقاد داریم باید بگیم .
حداقل برای کسایی که نمی دونن . انتقاد همیشه خوبه . انتقاد اصلاح می کنه .
انتقاد آگاه می کنه . انتقاد سطح �کر رو بالا می بره . انتقاد باعث می شه
که خیلی ها که تا حالا در مورد هیچی �کر نکردن یکمی به �کر �رو برن .
انتقاد به آدما �رصت می ده برای پیشر�ت . انتقاد به �کر بعد می ده . انتقاد
خیلی وقتها توجیه های بی جا رو رسوا می کنه . انتقاد ممکنه آبرو ببره اما
همیشه بردن آبرو بد نیست ! گاهی وقتها که آبرو می ره یه چیزای دیگه
معلوم می شه . یه چیزایی که همه باید ببینن . آدمای مو�ق همیشه نقد
پذیرن . چون هیچ آدمی کامل نیست . انتقاد می تونه نوعی انتقال تجربه
هم باشه . تجربه های که بعضی ها یک عمر برای بدست آوردنش صر�
کردن . هیچ وقت نگین که ما باید همه چیز رو تجربه کنیم . گاهی باید
است�اده کرد . وقت خیلی کمه . به قول شاملو : زندگی به طرز
بی شرمانه ای کوتاهه . توی تلخستان می خوایم انتقاد کنیم . می خوایم
آرمانخواه بشیم . نه اینکه ناله کنیم . نه اینکه �قط تلخی کنیم . همه ما
دلمون می خواد برسیم به یه جایی که راضی باشیم ازش . جایی که همه
خوب باشن . می دونم که نمیشه . اما می شه براش تلاش کرد که
راضیمون کنه . مگه نه ؟ تلخستان وبلاگ من نیست . شاید حر�اش
توی دل همه باشه . اما اینجا می شه گ�ت . اگر حر� داشتین حتما برام
ب�رستید . �کر کردن همیشه بهتر از �کر نکردنه . گ�تن تلخیها همیشه بهتر
از نگ�تنشونه . من خودم اصلا خوشم نمی آد که یکی بشینه و هی بگه :
آی وضع مملکت �لان . آی وضع اقتصادی بیسار ! دوست دارم حر�ا
همه خوب باشن . اما باور کنید اینطوری نمیشه . اگر همش حر�ای خوب
باشه پس بدی رو کی باید درست کنه . اگر وضع بده به خدا تقصیر خودمونه
هیچ وقت دنبال مقصر نگردیم . سر این و اون نندازیم . ما باید بخوایم و
راضی نباشیم تا تغییر صورت بگیره . منظورم از ما یعنی همه .
اگر یه روز رسیدیم به جایی که ازش راضی بودیم باید بدونیم که اون
روز می میریم . چون انگیزه ها همه از بین می ره . دیگه کسی از
جایی که هست تکون نمی خوره . تلخستان جاییه برای تکون خوردن .
برای حرکت و آغاز. قشنگترین کلمه یعنی آغاز . کلمه ای که باهاش
به اینجا اومدیم ...

Thursday, October 03, 2002

تا حالا دلتون خواسته روشن�کر باشین ؟ تا حالا اصلا روشن�کر بودین ؟
اصلا روشن�کر یعنی چی ؟ تا حالا هیچ کدوم ما به معنی واقعیش �کر
کردیم ؟ یه بار داشتم با یکی از کاریکاتوریستهای روزنامه ها صحبت
می کردم که از من پرسید تو روشن�کری ؟ گ�تم نه ! گ�ت یعنی اگر مثلا
من از دوست دخترت خوشم بیاد و بخوام باهاش رابطه داشته باشم
چی کارم می کنی ؟؟ !!
چند سالی می شه که روشن�کری توی شهرمون مد شده . همه دوست دارن
بقیه �کر کنن که روشن�کرن ! طبق معمول همیشه هم وقتی یه چیزی مد
می شه دیگه از اونی که �کرای متعصب مذهبی داره تا اونی که هیچ قید و
بندی برای خودش نمی شناسه همه و همه دنباله روی یکسری آدم خاص
می شن ! جالبه که اکثرا �کر می کنن که روشن�کر کسیه که در مورد همه
چیز طوری منطقی �کر کنه (به زور!) که همه قید و بندهای �کریش در
مورد اون قضیه از میون برداشته بشه . خیلی از این نوع آدمها به
خودشون طرز �کر القا می کنن و برای بقیه ادا در میارن . خیلی از همین
روشن�کرها گاهی برای بقیه روشن�کر می شن و برای خودشون نه یا اینکه
بر عکس . خیلی از همینا هم گاهی برای چند ساعت روشن�کر می شن و
بعدش دیگه روشن�کریشون تموم می شه ! همه این روشن�کرا خودشون رو
گول می زنن و جالب اینه که همیشه هم توجیهی برای ر�تارهاشون و
�کراشون دارن . اینجا می خوام از بعضی از مردا بگم . همینجا هم بگم
که منظور از این حر�ها طر�داری از زنها نیست و بقیه نیان بگن که این
یارو �منیسته ! بعدا به حساب خانومها هم می رسم !
اکثر مردای شهرمون که ادعای روشن�کری هم می کنن برای خانواده و
نزدیکانشون یا دوستاشون همونطور مثل سابق باقی می مونن . از این
جمله میشه پدرهای روشن�کری که برای دختراشون متعصب می مونن یا
آقایونی که برای همسرشون متعصب می مونن مثال زد که همه ما خیلی
از اونا رو می شناسیم . خدا نکنه که یکم هم ته ریشه مذهبی داشته باشن
که دیگه خر بیار و باقالی بار کن ! از نسل جوون که دیگه نگو !
همه روشن�کر توی روابط با دوستاشون اما خدا نکنه یکی از همون
دخترها خواهرشون باشه ! اگه در مورد دوست دخترشون بپرسی و اینکه
از حقوقش بگه و از کارایی که حق نداره انجامشون بده سه ساعت حر�
می زنه . اما اگر در مورد خواهرش ازش بپرسی اخماش می ره تو هم !
یا مثلا همه دخترای عالم بدن اما دوست دختر اونا با بقیه �رق می کنه !
یا مثلا سر قضیه ازدواج . آقا زاده قبل از ازدواج با هزار تا دختر دوست
بوده اما حالا حاضر نیست با یکی از همونا ازدواج کنه ! وقتی بهش میگی
شرط شما چیه اولین کلمه ای که میگه اینه که نجیب باشه ! این دیگه خیلی
شنیدنیه ! اون لحظه دیگه به قبلی ها �کر نمی کنه ! چون اونها خیلی
بد بودن که با یه پسر دوست شدن ! خلاصه اینکه این جوونهای عزیزمون
این استعداد رو دارن که بیرون ازخونه روشن�کر باشن . توی دانشگاه و
محل کار روشن�کر باشن . اما خدا نکنه که ...
باز می پرسم . اصلا روشن�کری چیه ؟ واقعا ربطی به اینجور روابط
داره ؟ اصلا چرا ما همیشه باید جنبه های خاص یک کلمه مثل
روشن�کری رو بررسی کنیم ؟ یعنی این کلمه هیچ چیز دیگه ای نداره ؟
چرا بعضی هامون برای روشن�کر شدن و بودن بازی می کنیم ؟ آیا اینکار
چیزی جز گول زدن خود نیست ؟ آیا نباید پایه های اصلی �کریمون
رو درست کنیم ؟